
قصه ی جوجه اردک زشتی که می خواست یه خرس صورتی باشه
یه جوجه اردک کوچولو یی بود که کنار یه تخته سنگ که توش یه غار
بود توی یه برکه ی آب زندگی میکرد. اردکای زیادی اون دور و برو بلد
بودن اما فقط اون بود که جرات میکرد تا کنار غار بره تنها میرفت
ساعتها یه گوشه می نشست و به یه نقطه ی روشن خیره میشد.
اوایل فکر میکرد اون میتونه یه کرم شب تاب باشه یا شایدم یه
مروارید .
جوجه اردک کوچولو خیلی اروم کنار غار می نشست و به اون نور
کوچولو نگاه میکرد با اینکه نمیدونست این نور از کجا میاد ولی از
روی کنجکاوی هم که شده ساعتها زل میزد به اون نور کوچولو که از
همون غار تاریکی در میومد که کنار برکه بود. تا اینکه یه روز یه صدا
شنید . صدا بیشتر شبیه کشیده شدن یه ورق سمباده روی دیواره ی
غار بود یا شایدم یه سرفه ی کوچیک بود که از ته گلوی یه حیوون
دیگه در میومد . جوجه اردک اولش یه کم ترسید ولی بعدش رفت جلو
اما تاریکی اونقدر زیاد بود که چشم چشمو نمیدید . اون سعی کرد که
تمرکز کنه و خوب نگاه کنه ببینه که این صدا و این نور کوچولو از
چیه؟
هر چی که جلو تر میرفت فضا تاریک تر میشد تا اینکه پاش خورد به
یه چیز نرم و پشمالو. باید میترسید اما نترسید و از اونجایی که اون از
همه ی خواهر و برادراش با دل و جرات تر بود پرای کوچولوش و بلند
کرد تا اون موجود نورانی کوچولو با صدای ضعیف رو لمس کنه. اما
مث اینکه این موجود اونقدر ها هم کوچولو نبود اینجا بود که هول
ورش داشت و پا گذاشت به فرار میدونین چرا؟ .... چون هیچی نمی
دید . نمیدونست این موجود نه چندان کوچولو که یه نور سفید داره و
صدای ضعیف میتونه چی باشه .
جوجه اردک کنار دهنه ی غار وایساد و تموم دل و جراتشو جمع کرد
تو صداش و داد زد:
_اهای .... اهههههههههههههاااااااای...... تو کی هستی
انگار یه چیزی توی غار تکون خورد جوجه اردک پراشو جمع کرد و یه
کم رفت عقب تر و دوباره داد زد
_بیا بیرون .... نترس .... هیچ چیز ترسناکی اینجا نیست ..من فقط یه
اردکم یه جوجه اردک کوچولو..
بازم یه صدای خش خش از توی غار اومد و صدا نزدیک و نزدیک تر
شد تا اینکه رسید به دهنه ی غار
جوجه اردک یه لحظه خشکش زد چون اون نور کوچولویی که هر روز
میدید مروارید یا کرم شب تاب نبود اون نور چشمای خسته ی یه خرس
کوچولوی قهوه ای بود که انگار از خواب زمستونی بلند شده باشه
ایستاد ه بود جلوی در . خرس کوچولو سرش و اروم اورد پایین و به
جوجه اردک یه نگاه انداخت و دوباره برگشت توی غار .
جوجه اردک کوچولو اولش یه کم ترسید ولی بعد خودشو جمع و جور
کرد و دوباره با صدای بلند گفت:
اهای بیا بیرون چرا میترسی ؟ .......... اونجا خیلی تاریکه........
ببینم .. چطوری نفس میکشی؟
تو اصلا میتونی دور و بر خودتو ببینی؟...
خرس کوچولو اولش یه کم ساکت موند و فقط گوش داد بعدش اروم
گفت:
_از اینجا برو ، من چیزی ندارم که برای تو جالب باشه.... دست از
سرم بردار ، میخوام تنها باشم
اما جوجه اردک نمیتونست خرس کوچولو رو همونجا تو تاریکی تنها
بذاره یعنی نمیخواست واسه همین اومد جلو تر و گفت:
_اگه تو نمیای بیرون پس من میام تو . میخوام ببینم اونجا چه شکلیه؟
ببینم منو راه میدی توی غارت؟
خرس کوچولو ساکت شد نمیدونست چی بگه ولی بلاخره گفت:
_ برام مهم نیست ، فرقی نمیکنه
جوجه اردک کوچولو با اینکه از تاریکی میترسید ولی سعی کرد
چشاشو ببنده و بره توی غار.
حالا دیگه نمیترسید چون میدونست اونجا یه خرس کوچولو نشسته و
هیچ چیز ترسناکی نیست که ازش بترسه .
جوجه اردک چند روز بعد هم دور و بر غار گشت تا بلاخره خرس
کوچولو گفت:
_تو چرا نمیری دنبال کارت ؟ تو اصلا اینجا چیکار داری؟
اردک کوچولو گفت: تو توی اون تاریکی چیکار میکنی؟ یعنی اصلا
نمیترسی؟
_ نه فقط برو
_ من نمیرم . من اینجا رو دوس دارم . برکه رو دوس دارم ، راستی تو
اصلا برکه رو دیدی؟
خرس کوچولو بارها برکه رو دیده بود اصلا اون کنار برکه به دنیا
اومده بود ولی گفت:
_ نه ، من هیچ برکه ای رو یادم نمیاد .
جوجه اردک بازم پرسید:
_ پس چرا نمیای بیرون تا برکه رو خودت از نزدیک ببینی؟
خرس کوچولو گفت : راستی تو یه خرس صورتی این دور و برا ندیدی؟
جوجه اردک تا حالا چیزی در مورد خرس صورتی نشنیده بود ، یعنی
اصلا نمیدونست که خرسا هم میتونن صورتی باشن واسه همین گفت:
_من چیزی ندیدم ولی اگه میخوای ببینیش بیا بیرون ، تو که از اون تو
نمیتونی هیچ چیو ببینی ، میتونی؟
خرس کوچولو یه کم فکر کرد بعد اروم اومد کنار دهنه ی غار نشست .
جوجه اردک کم کم با خرس کوچولو دوست شد . چند بار از توی برکه
واسه خرس کوچولو ماهی گرفت. کم کم خرس کوچولو هم از کنار غار
بلند شد. حالا دیگه اون میتونست راه بره. میتونست بخنده و با جوجه
اردک بازی کنه. اونا روزها و ماهها با هم کناربرکه زندگی کردن و
دوستای خوبی واسه ی هم شدن تا اینکه یه روز جوجه اردک وقتی از
خواب بیدار شد دید خرس کوچولو کنار برکه نیست . جوجه اردک
ترسیده بود پراشو چند بار باز و بسته کرد و دوید سمت غار .... اما
خرس کوچولو توی غار هم نبود .... اون رفته بود
جوجه اردک احساس تنهایی میکرد ا ون به یه خرس صورتی فکر
میکرد . اون فکر کرد شاید خرس کوچولو اونو پیدا کرده شاید خرس
کوچولوی قهوه ای دیگه اینجا بر نگرده. جوجه اردک تنها شده بود .
دلش برای خرس کوچولو تنگ شده بود برکه بزرگ بود و ترسناک
اروم بلند شد و پراشو به زحمت تا کنار غار کشید حالا اون باید میرفت
توی غار تا منتظر یه خرس کوچولوی قهوه ای باشه شایدم یه
خرس صورتی....