|
خم شدی یک قصیده برداری با خودم هی غزل غزل کردم استکان توی مغز من ترکید من دوباره تو را بغل کردم مثنوی میزند از ابعاد استخوان های شعر من بیرون تو کجایی درست در مرز کهنه ی مرکز همین کانون سر ندارم سریع تر بشوم سر ندارم که سر بجنبانم پشت من هی قصیده میبافند حرف ها را کجا بخوابانم دست میگردد و زمین دور استکانی نخورده می چرخد زنده می افتم از کفن بیرون چشمهای تو مرده می چرخد میزنم پشت استخوانهایت میپرد چشمت از دو کاسه ی خون بغض داری عجیب دلگیری میزنی از خودت کمی بیرون دستهایت دو تا گلوله ی یخ من تنم را مچاله می پیچم و تو را مثل تیتر های درشت توی این سر مقاله می پیچم گفته بودی صدای من خوب است زیر آواز میروم بزنم تلق خودکار بیک می افتد بوی خشخاش میدهد دهنم همه دور من و تو میگردند با دو تا جیغ ممتد بی رنگ بوق ماشین به کوچه میریزد و میافتد ته خشاب تفنگ قدمی از من و تو آنور تر کوچه را بوی مرده می گیرد یک نفر میدود کنار درخت و تو را روی گرده میگیرد شهر میترسد از تو رد بشود توی قندیل های مغز منی پیش من آن طرف تر افتاده پاره های مچاله ی کفنی میروم خیس روی لبهایت مینشینم تو را دهن بزنم بدنم در تو منجمد شده است تن نداری که با تو تن بزنم رگ به رگ میشود تمام دلم استخوان گلوم میخارد گرچه درگیر یک قفس هستیم از هوایت پرنده میبارد بالهایم هنوز درگیر ریشه های همین زمین هستند خون قی کرده می کشم بالا چشمهایت به من ظنین هستند روی پایت درست چسبیده به قدم های آخرت چشمم ونمی افتم از سرت بیرون و نمی افتد از سرت چشمم توی دستم دو تا پیاله ی خون سایه های لمیده بر تن تخت من هنوزم به این زمین وصلم تو کمی آنطرف به روی درخت...... + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 11:56 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||