تبليغاتX
روجا

روجا

پیش هر کس شبیه من مستی

روی هر کس شبیه من خوابی

شعر هایی که هرزه میگویی

کشک های نپخته میسابی


مثل یک کفش تک تکی جیغی

با صدای بلند نارنجیت


هرزه روی زمین قدم داری

دست داری به هر چه کم داری


می شکستم اگر که دستم بود

این دل از اولش مجسم بود

میشکستم اگر تو را می خواست

می شکستم اگر که دستم بود


سر بیاور به زیر تیغم باش

یار اگر نیستی رفیقم باش

عاشق چشمهای هرجاییم

عاشق لاکهای جیغم باش


بادبادک رها نکن در باد

بیستون را دگر نکن فرهاد

حکم شیرین از اولش این بود

بعد تو اتفاق تلخ افتاد


سر هنوزم به زیر سر دارم

سر بیاور که دست بردارم

روزها میشود که بعد از تو

چشم به گریه ی پدر دارم


پیش هر کس شبیه من کم نیست

استکان استکان دهن کم نیست

حکم آخر که آس دل بوده ست

شاه پیک تو مال من کم نیست


مشقهای شبت برای خودت

بوسه روی لبت برای خودت

دل بیاور کنار آسم باش

خط بزن مبصر کلاسم باش

شعر های مرا مدارا کن

هوش مصنوعی ام حواسم باش


مثل تاریخ انقضای خودت

روی نرخ خودت غلط داری

ساده قیمت زدی دلم را تا

ساده از من کلاه برداری


توی تقویم سال و ماهم باش

اولین ،آخرین گناهم باش

یار اگر نیست توی شهر شما

لا اقل تو رفیق راهم باش


لااقل تو شبیه من لبخند....

لا اقل تو به قلب من پیوند

لااقل تو به چشم من همخون

لااقل تو به پای من پا بند

سالها میشود که این شعرم...

لااقل تو بگو دو بیتی چند


عشق من درد مشترک بگذار

جا برای الک دولک بگذار

گرچه مرهم نمیشود این درد

روی زخمم کمی نمک بگذار

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 12:15 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |


 

کلاغ سیای بیکار
پرید و نشست رو دیوار

فکر کرد چه روز خوبی
چه باغی و چه جوبی
...
چه گلهای قشنگی
چه باغ رنگارنگی

چه باغچه ی تمیزی
چه غنچه های ریزی

عجب بهار خوبی
چه آبی و چه جوبی

سرک کشید به اینور
سرک کشید به اونور

فکر کرد تو این هوای
آبی آسمونی

میتونه پر بگیره
قار قارو سر بگیره

بگرده دون بیاره
یا آب و نون بیاره

واسه همین بلند شد
پراشو یه تکون داد

یه خیز گنده برداشت
پرید تو پیچ کوچه

بعد یه چهار راه رسید
به میدون کلوچه

وقتی چشاشو تیز کرد
تا نوکشو تمیز کرد

مندلی با چماقش
زد تو سر الاقش

الاقه عرعری کرد
کلاغه پرپری کرد

از میدون کلوچه
پرید بازم تو کوچه

هی رفت و رفت و پر زد
به هر دکونی سر زد

یه جا نشست قار قار
رو گوشه ی یه دیوار

دختر مشتی شعبون
اومد کنار ایوون

گفتش آقا کلاغه
فکر کردی اینجا باغه؟

وا میکنی منقارت
نشستی به قارقارت؟

پاشو که مهمون داریم
سفره باید بیاریم

زود باشاز اینجا برو
دیگه نبینم تو رو

کلاغه دل شکسته
دوباره پر پری زد

دنبال قاتق نون
به کوچه ها سری زد

رفت دکون مظفر
که اهل اردبیله

قلدر و قد بلنده
روی لبش سیبیله

دید که آقا مظفر
مرد سیاه و لاغر

با زیر پیرهن دمپایی
نشسته تو درگاهی

مردم ده توی صف
دم در نونوایی

کلاغه گفت قارقار
پاشو برو سر کار

مردمو کردی کباب
زیر تنور آفتاب

یهو آقا مظفر
بلند شد از دم در

زد رو پای لاغرش
صداشو انداخت سرش

داد زد آهای کلاغه
قارقار مال تو باغه

اینجا محل کاره
آتیش داره میباره

جای تو اینورا نیست
دیگه وقت نهاره

پاشو برو یه جایی
که هیشکی کار نداره

.
.
.ادامه دارد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390 11:45 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


زير ديوار بتن آلماتور قامت تو

چشم باز عسلي ،آينه پيكان جلو

 

سر هر كوچه چراغي ابدي دست نسيم

با تنش هاي شبي هم به تو بايد برسيم

 

و شبي هم كه تو را در هيجان تن تو

و زني كه خفقان ميكشدش رو به جلو

 

زير ديوار بتن گريه ي شبهاي سياه

دختر باكره اي كه به تو ميكرد نگاه

 

آسماني كه از اول هوس خواب نداشت

و زميني كه پر از برف شد و آب نداشت

 

توي اين سفره كه اندازه ي يك نان هم نيست

و شرابي كه به گنجايش ليوان هم نيست

 

خواهرم خواب مرا ديد كه مردم ديشب

و دو تا شاخه ي گندم كه نخوردم ديشب

 

و رژيمي كه شكم را به عقب ميچسباند

و دلي كه دل من را به تو بر ميگرداند

 

آنقدر گريه كه شبهاست نكردم بي تو

مثل پايي كه شبي راست نكردم بي تو

 

خواهش مردك همسيه كه آغوش مرا

و تو در ذهن من و فكر فراموش مرا

 

ميپرد پنجره از ذهن اتاقم بيرون

مثنوي ميرود از دل و دماغم بيرون

 

خواب بوديم در اين راه و نمي دانستيم

خواجه بوديم بر شاه و نميدانستيم

 

و تعابير عجيبي كه مرا مي خندد

اس ام اس هاي تو كه چشم مرا ميبندد

 

پر ترسي كه به تو زير زمين حمل شود

و دو دستي كه نميخورد بجز سينه ي رد

 

و خدايي كه تو را زير پر و بال نداشت

و براي غم من غصه ي من حال نداشت

 

و خدايي كه مرا با تو نميكرد رفيق

تن من زير پتويي كه نفس ميزد و جيغ

 

دست ميبردم از آنجا كه تو را بردارم

تا بفهمم كه فقط عشق تو در سر دارم

 

صندلي هاي به هم خورده و باران عجيب

خنده هاي الكي توي خيابان عجيب

 

دوستاني كه همه دشمن خوني شده اند

بره هايي كه همه گرگ دروني شده اند

 

دوستاني كه همه خواب مرا ميگردند

جمعه هايي كه پر از وسوسه هاي سردند

 

جمعه هايي كه مرا از تو جدا ميخواهند

جمعه هايي كه مرا بي سر و پا ميخواهند

 

ميروم گريه كنم ياد تو تا مي افتم

من به ياد سر زلفت چه غزل ها گفتم

 

زندگي اول و آخر به تو بر ميگردد

شعر هم آخر دفتر به تو برميگردد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389 8:9 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |


نمایشگاه مجسمه های محمد تقی صداقتی

مکان : بابل.کمربندی شرقی، خیابان انتقال خون، بعد از پل ، کوچه سمت راست، نگارخانه ی مولائیان

زمان افتتاحیه : چهارشنبه ۲۸ مهر ماه ، ساعت چهار عصر

ساعات بازدید: ۱۰ الی ۱۲ و ۱۶ الی ۲۰

از تاریخ ۲۸ مهر ماه تا ۳۰ مهر ماه

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 4:43 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


مثنوی ، مثنوی، در آغوشش ، به غزل تا غزل زمان بدهید

به من ِ لال ِ گنگ ِ صم البکم ، پیش رویش کمی زبان بدهید

مثل سگهای خانگی شده ام ، دم تکان میدهم برای خودم

می لمم روی مبل زرد اتاق ، مینشینم که استخوان بدهید

کورم و سالهاست میگردم، تا ببینم دوباره رویش را

هی عصا میزنم که یارم کو؟ به من او را کمی نشان بدهید

به من او را کمی نشان بدهید، دارم از اعتبار می افتم

من شهابی سیاه و بی قمرم، روز و شب از مدار می افتم

دلم از سینه میزند بیرون، یاد او لحظه های بیتابم

آنقدر جرم خانگی دارم ،که نمی آید او ته ِخوابم

فرم انگوری سر مویش، قصد خون دل مرا دارد

سر به سر کاسه ی شراب اینجاست، او جنون دل مرا دارد

استکان، استکان و نوشانوش، من از آن پیک اولت مستم

بده از آن دو چشم شیر عسلیت، من همان خرس قهوه ای هستم

توی خوابی و این زمستان را ، چشم خرگوشی ات نمی فهمد

گریه ای را که زیر سر دارم ، خنده ی موشی ات نمی فهمد

تو جنون مرا نمی فهمی ، قلب خون مرا نمی فهمی

هر چقدر این غزل قوی باشد،تو درون مرا نمی فهمی

من جسورم برات میمیرم ، توی گورم برات میمیرم

جراتش را ندارد او که دلت...، من صبورم برات میمیرم

تا ابد هم بیایی و بروی  و بمیرم بدون اینکه تورا ....

من همانجا درست در دست مرده شورم برات میمیرم

خلق باور نمیکند که تو را ، اینقدر میشود تمام دلم...

گرچه من ماههاست تنها و گرچه دورم ، برات میمیرم

همه این روزها کنار تو اند، سر به سر در دلم جنون دارم

من به جای شراب سکر لبت ، استکانهای پر ز خون دارم

دارم از اعتبار می افتم ، این غزل را کمی تکان بدهید

روز و شب از مدار می افتم به من او را کمی نشان بدهید......

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 0:59 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


مثل روز تولدت که بهشت

آسمان را کشید روی زمین

روز چندم تو را فرستادند؟

بین اردیبهشت و فروردین؟

 

روز چندم تو را فرستادند ؟

روز چندم دریچه ای وا شد؟

بعد از اینکه تو آمدی به زمین

جبرئیل ملک چه تنها شد

 

و خدا داشت بررسی میکرد

که تو را پیش خود نگه دارد

دل من لحظه ای تکانش داد

عشق آرایش و سپه دارد

 

عشق ترکیب چشم رویاییت

با غروری که در نهان داری

عشق خاصییت اهوراییت

لامکانی که در زمان داری

 

صبح یک روز سرد فروردین

دستهای تو را تکان می داد

مادری با غرور ساعتها

به خلایق تو را نشان میداد

 

مثل روز تولدت تنها

مثل روز تولدت سردم

تو به من یک اشاره کن تا من

این غزل را دوباره برگردم

 

تو به من یک اشاره کن تا باد

آسمان را به زیر سر دارد

تو به من یک اشاره کن یک شهر

از غم دوریت خبر دارد

 

زیر این شمع های سر خورده

آتشم را نشانده در بالین

خوش و خرم تو را تمام بهار

و مبارک تمام فروردین........

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389 9:17 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |


 

پشت یک مثنوی تب کرده‌، روی این شعر را زمین نزدم

و به جای تو ، توی دفتر شعر، رنگ و هاشور و نقطه چین نزدم

 

من به حیثیت تو مدیونم، به غرورت به تاب ابروهات

بوسه بالا بکش که پاره کند، دل شب را عبور بازوهات

 

توی میدان و زیر ساعت خیس، با قراری که بیقرار من است

مثل یک مثنوی که توی دلت ، غزلی که در انتظار من است

 

به توان اِن از تن تو پرم ، به توان اِن از تلاقی تو

می روم تا شبی فرو بروم، توی چشمان باتلاقی تو

 

روی این خط همیشه میترسم، وَترم از دل تو رد بشود

نقطه ها دوره ام کنند و مرا... خطرم از دل تو رد بشود

 

سایه ای را که روی دیوار است، اشتباهی به نام تو بزنم

باز میترسم از تو سر بروم، باز میترسم از تو دل بکنم

 

ساعت از التهاب من لبریز، ساعت از انتظار من بیدار

توی این شهر بی تو می گردم، تا تلاقی کنم به تو یک بار

 

من نگاهت نمیکنم که مرا ، با غرور یخی زمین نزنی

تو من ِ مستتر در این غزلی، تو من ِ مستتر درون منی

 

من تمامی واژه ها هستم ،بوف کوری که شعر میگوید

مثل یک بوته ی کدو که عقیم، بین یاس و بنفشه میروید

 

دختری را همیشه میبینند ، زیر میدان خیس ساعت تو

ساده رد میشوند و میگذرند ، از میان دلش جماعت تو

 

قصه کوتاه میشود اینبار، زیر موهای ترد ِ خاوری ات

و مرا میکشد به پیچش و رقص ، لرزش شانه های بندری ات

 

یا کپی کن مرا برای خودت ، یا برای خودت نشانه ببر

مثل یک مثنوی تازه مرا ، توی جیب کتت به خانه ببر

 

روجا صداقتی  ۷/۸/۸۸

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 11:52 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |


خم شدی یک قصیده برداری با خودم هی غزل غزل  کردم

استکان توی مغز من ترکید من دوباره تو را بغل کردم

 

مثنوی میزند از ابعاد استخوان های شعر من بیرون

تو کجایی درست در مرز کهنه ی مرکز همین کانون

 

سر ندارم سریع تر بشوم سر ندارم که سر بجنبانم

پشت من هی قصیده میبافند حرف ها را کجا بخوابانم

 

دست میگردد و زمین دور استکانی نخورده می چرخد

زنده می افتم از کفن بیرون چشمهای تو مرده می چرخد

 

میزنم پشت استخوانهایت میپرد چشمت از دو کاسه ی خون

بغض داری عجیب دلگیری میزنی از خودت کمی بیرون

 

دستهایت دو تا گلوله ی یخ من تنم را مچاله می پیچم

و تو را مثل تیتر های درشت توی این سر مقاله می پیچم

 

گفته بودی صدای من خوب است زیر آواز میروم بزنم

تلق خودکار بیک می افتد بوی خشخاش میدهد دهنم 

 

همه دور من و تو میگردند با دو تا جیغ ممتد بی رنگ

بوق ماشین به کوچه میریزد و میافتد ته خشاب تفنگ

 

قدمی از من و تو آنور تر کوچه را بوی مرده می گیرد

یک نفر میدود کنار درخت و تو را روی گرده میگیرد

 

شهر میترسد از تو رد بشود توی قندیل های مغز منی

پیش من آن طرف تر افتاده پاره های مچاله ی کفنی

 

میروم خیس روی لبهایت مینشینم تو را دهن بزنم

بدنم در تو منجمد شده است تن نداری که با تو تن بزنم

 

رگ به رگ میشود تمام دلم استخوان گلوم میخارد

گرچه درگیر یک قفس هستیم از هوایت پرنده میبارد

 

بالهایم  هنوز درگیر ریشه های همین زمین هستند

خون قی کرده می کشم بالا چشمهایت به من ظنین هستند

 

روی پایت درست چسبیده به قدم های آخرت چشمم

ونمی افتم از سرت بیرون و نمی افتد از سرت چشمم

 

توی دستم دو تا پیاله ی خون سایه های لمیده بر تن تخت

من هنوزم به این زمین وصلم تو کمی آنطرف به روی درخت......

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 11:56 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |


تنها نشسته بود و انگشت های من را...

تسبیح میزدم این زنجیره ی کفن را

در نخ کش خیالم طرح تو می دواندم

طرح تو را که میریخت کندوی پیرهن را

پس مانده های بغضی که در پیاله میریخت

بازیچه ی تو می کرد آرامش دهن را

سرگیجه های تردید با دکمه های باران

لغزیده میتراشد تندیس این بدن را

میترسم و می افتم در خاطرات محوی

که سالها تو را برد که روزهاست من را

که روزهاست من را در سینه میتراشد

این بغض سر سپرده این آیه ی کهن را

حالا هزار و اندی ست من در تو میتراوم

تصویری از تو با من مردی که بی تو زن را...

هر چند بی تو دیگر این روزها حرام است

دیگر کسی ندارد معنای ما شدن را....

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 2:6 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


دوستان گفتند ممکنه اینجا با همه ی چیزهای پشت سرش بره زیر خاک اگه دست به کار نشی ولی من دستم به کار نرفت فقط برای خالی نبودن عریضه یه نیمه کاره میذارم که ....

میکشیدش روی جاده لنگ لنگان اسب را

دست های خسته اش نزدیک میدان اسب را

ساعت از دیروز روی عقربک های چهار

ساعت از دیروز خاموش و خیابان اسب را

ایل ترسیده رکب خورده و در حال فرار

میکند آماده بی زین و هراسان اسب را....

...................................................

........................................ اسب را

....................................................

........................................اسب را

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 3:37 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


 

این طرفها هوا گرگ و میش است زندگی با تو خبطی ندارد

من برای خودم مینویسم به نگاه تو ربطی ندارد

یا به اینکه بیایی نمانی یا به اینکه نمانی بیایی

عشق ما توی تقدیرمان است دفتر و حکم ثبتی ندارد

زندگی مثل شلوار جین است آبی و پاره و وصله پینه

مثل انگورهای دل تو توی بشقاب نا امن سینه

این طرفها کسی قهوه ای نیست تا تو را توی فنجان ببیند

پنجره بشکند پر بگیرد در درونت خیابان ببیند

شاید این شعر باید بمیرد شاید این قافیه مرده باشد

شاید این شاعر بی تحمل از کسی پشت پا خورده باشد

این طرفها مرا کم ندارند این طرفها کسی مال من نیست

حالتان خوب باشد همیشه هیچ شوری در احوال من نیست

قرص تب بر برایم نیارید نه نگوئید من تب ندارم

سرد سردم دقیقه دقیقه لحظه را بعد تو میشمارم

من زمین من زمینم همیشه روی این جسم خاکی بریزید

روی دستان بی اعتبارم باز هم آب پاکی بریزید

تا تمامش کنم هر چه دارم با من بی صدا در نیفتید

قصه باید به پایان بیاید با ته قصه ها در نیفتید

آخرش هر چه باشد همین است به غرور تو کاری ندارد

به سوال شب اول قبر مرده شور تو کاری ندارد

یک شب از او برایم بگویید یک غزل مثنوی یا قصیده

این طرفها کسی دل ندارد این طرفها کسی غم ندیده........

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 6:8 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |


                             

                             

                              قرص های اضطراب قرص های والیوم

                                می برد سر مرا ضربه های بوم بوم

                                مثل لشکر ملخ حمله میکند به من

                                خاطرات پشت سر خاطرات روبروم

                               خسته میشوم هنوز فکر میکنم تو را

                                 میبرد کسی شبی با تمام آبروم

                               جیغ میزنم نرو خنده میشوی و من

                               میخورم دوباره این بغض را ته گلوم

                             بوسه های زیر لب بوسه های اشتباه

                           خنده های قهوه ای روزهای تلخ و شوم

                               می کند تو را زمن سرنوشت لعنتی

                               عقد میکند تو را با عروس روی بوم

                          من سیاه و او سپید تو همیشه قهوه ای

                             من سیاه و او سپید تو همیشه آرزوم

                               سطر های آخرم پاک میکنی مرا

                               قصه ی بدون شرح آخر سناریوم

                                     

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 0:37 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


 

 

                               

                              تا آن زمان که من کسی مثل خودم هستم

                              تا آن زمان که تو کسی مثل خودت هستی

                                تشویش دارم این غزل ها پا بگیرند و ...

                                میترسم این غم نامه ها معنا بگیرند و...

                                شاید کسی مثل خودم پیدا شود در من

                                  شاید مرا با تو شبی هم ما بگیرند و....

                                  میترسم این قصه عقیم آخرش باشد

                                  میترسم این آشفتگی را وا بگیرند و...

                              من روی احساس خودم سر در گمی دارم

                                     حتی بیایند و تو را حتی بگیرند و....

                              تقصیر این احساس بی فانوس امروز است

                                     اینکه بیایند و تن شبها بمیرند و .....

                              غم نامه تا کی؟ مثنوی تا کی؟ غزل تا کی؟

                                 از عشق از تو از حروف بی عمل تا کی؟

                                     من حال امروز تو را در گیر میبینم

                                     با نقش های بی خیال سینه ی دیوار

                                    اینکار ها از ما بعید است و نمیخواهد

                                اینبار هم بی تو ... بله ... اینبار هم اینبار..

                                   میترسم این حال خراب آخرین باشد

                                   تا از من بی تو همین ها را بگیرند و...

                                  تا از من بی تو همین ها را همین ها را

                                   سر در هوا های غزل پا بر زمین ها را

                                     این در چرا چشمان دزد درد پهلو را

                                    این اولین لبهای بی لب آخرین ها را

                                       این زایمان روی نعش خاطراتم را

                                این گریه ی شبهای بی تو این همین ها را

                               میترسم از من حال امروزم که معلوم است

                                      میترسم از درگیری حال تو فردا را

                                شاید شبی از ما همین ها را بگیرند و........

                            

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 1:59 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


                                            

                                             شایدسپیدی مات تر یا گندمی باشم   

                                             بشمار من باید عزیز چندمی باشم؟

                                           من چندمین بار است باران میزنم در تو  

                                           من چندمین بار است خود را میتنم در تو

                                            انگار با این کافه رو در وایسی دارد

                                            این دخترک را بار چندم با کسی دارد؟

                                            می اید از در تو شبیه مردمک هایت

                                            اصلا تو را من خوب اما جای لک ها یت...

                                            اصلا تو را من بیشتر من ارغوانی تر...

                                            اصلا تو را لیلا تر از لیلا تر از ...از هر

                                            حالا کتابم توی جیبت خواستی باشد

                                           دست کسی دیگر نصیبت خواستی باشد

  هی بوق میزد این شماره بوق میزد بوق

                                           در این کیوسک زرد من تو همچنان جاریست

                                            لبهای تو لبهای تو یک حس تکراریست

                                            حالا برهنه تر مرا سر میکشم در تو

                                            مشتاق تر خود را به اخر میکشم در تو

                                            تا دستهای سرد تو روی لباس من...

                                            پر میشود از حس شرم تو حواس من

                                            اینبار بار چندم تکرار ازار است

                                            این دردها لیلا فقط امروز و اینبار است؟

    حالا یه لطفی کن بیا این پول را بردار

                                             حسی شبیه مرگ ممتد میدود در من

                                             یک مرد عریان ناگهان سر میرود در من

                                             انقدر نزدیکم به حس دوستت دارم

                                              که ناگهان با اشک از هر گوشه میبارم

                                             بستر هنوز از اتش عصیان تو گرم است

                                             این حس عصیان نیست نه این اتش شرم است

                                             شاید سپیدی مات تر یا گندمی باشم

                                             بشمار من باید عزیز چندمی باشم؟....

                                                                                                         اردیبهشت ۸۵

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 4:47 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


یکی بود یکی نبود

به زیر گنبد کبود        غیر خدا     هیشکی نبود

تو دشت دور         تو شهر نور        تو یه دهات سوت و کور

یه خونه بود کوچیک و ناز

با دیوارای کاگلی

یه پسر تپل مپل اونجا بود اسمش مملی

مامانش دختر مشتی مند لی

و باباش گل پسر حسین قلی

عروسیشون دو تا ده این طرفک اون طرفک چراغونی

همه جا قند و نبات و مهمونی

همیشه باباش میگفت :

                            برگه و ریحون مملی

                            قند تو قندون مملی

                            مملی ، گل پسری

                            پولکی ، شیرین عسلی

                            بیا اینور بغل بابا بشین ، ور نپری

مملی شونش پایین سرش بالا به آسمون نیگا میکرد

مامانش دختر مشتی مندلی

صب که میشد پا میشد غذایی دست و پا میکرد

مملی چی میخوری گل پسرم؟

هرچی که میخوای بگو        برم تا بازار بخرم

 

مملی لپاشو میکشید پایین

اخماشو میکشید بالا

سر به هوا

بی اعتنا

فقط میگفت:

                دوس ندارم     دوس ندارم

مامانش پیشش میرفت ،

آروم واسش قصه میگفت

بعدش میگفت:

سبزی پلو با زعفرون

با گوشت بال و گوشت رون

مملی  صداش هوا سرش پایین دستاشو میکشید زمین و هی میگفت:  دوس ندارم    دوس ندارم

 

مامانش آروم نوازشش میکرد

دوباره خواهشش میکرد

مملی چلو فسنجون میارم              با مرغ بریون میارم

میرم از دکون مش غلامعلی          دوغ فراوون میارم

 

مملی اخمی میکرد،پاشو به دیوار میکوبید و داد میزد دوس ندارم      دوس ندارم

خلاصه مامان ممل با چشم گریون و دل آتیش و بریون مینشست

یه دیگ غذا درست میکرد

هر چی که شد

هر چی نداشت       یه جوری دست و پا میکرد

مملی گریه میکرد ناله میکرد:

من اینو نمیخورم

من اونو نمیخورم

من اینو دوس ندارم

من اونو دوس ندارم

من دلم ماهی میخواد

پنیر و چایی میخواد

نه از این بدم میاد

نه از اون بدم میاد

دیگه حتی باباشم نمیدونس چسکار کنه

که ممل اینقده هی لج نکنه

دهنش رو رو همه کج نکنه

واسه یک وعده غذا اینقد ادا در نیاره

بیخودی حوصله ی این و اونو سر نیاره

یه روز ظهر تابستون که ممل با اخم و تخم و ناز و نوز نشسته بود گوشه ی ایوون

یهویی یه مورچه ی سیا رو دید

که با جثه ی کوچیکش داشت به زور یه بال مرغو میکشید

مملی رف کمکش که دید یهو مورچهه گفت

 

دست نزنی به مالم

به گوشت چرب بالم

اینا دیگه مال منه

غذای یک سال منه

مملی بهش نگاهی کرد

دید که چه زجری میکشه        بالو تا سوراخ بکشه

گفت نمیخوای بیارمش  ؟        دم لونت بذارمش؟

آخه تو که جون نداری           اینو تا اونجا بیاری

حالا از این خوشت میاد؟         داریم بازم دلت میخواد؟

 

مورچهه گفت : نه جون من        نه پسر جوون من

این دیگه کار خودمه                 کار بهار خودمه

این مال یک ماه منه                  غذای دلخواه منه

یه روز بهار سر میرسه             زمستون از در میرسه

باید به فکر نون باشم               به فکر آب و دون باشم

مگه ازش بدت میاد؟                بخور اگه دلت میخواد

 

ممل نشست سرش پایین

کنج دیوار زیر زمین

میخواست بگه دوست ندارم

علاقه به پوست ندارم

 

                                      میخواست بگه بدم میاد

                                      دلم از اینا نمیخواد

ولی خجالت میکشید

وقتی که مورچه رو میدید

 

 

 

وقتی یه مورچه ریزه

اینقدر خوب و تمیزه

هر چیزی رو میخوره

خونش از غذا پره

 

چرا به فکر غر غرم

چرا بگم نمیخورم

ظهر که رسید ممل دوید و رفت کنار مادرش

مادر از گل بهترش

نشست یه گوشه داد کشید

از این به بعد هر چی بذاری میخورم

هر چی بیاری میخورم

 

مرغ و فسنجون بیاری        یا گوشت بریون بیاری

عدس پلو، لوبیا پلو           آش و کته ، مرغ و چلو

من از همش خوشم میا

دلم میخواد دلم میخواد

 

مامان ممل خوشحال و شاد

یه سفره چید پر از پلو، خورشت و سبزی و سالاد

 

ممل یه کم خودش گرفت  یه کم گرفت به مورچه داد

 

اونشب تو ده چراغونی

خونه ی ممل یه مهمونی        به پا شد و به افتخار مملی

گل پسری         نوه ی مشتی مندلی

بزن بکوب         برو بیا         شیرینی خورون تو کوچه ها

لی لی و گرگم به هوا           تو دالونا        خیابونا

جیغ قشنگ بچه ها

 

اونشب صای خنده ها تا ده بالا میرسید

اهل محل خوشحال و شاد

مملی با لپای گلی

با دست و پای کپلی

با بچه ها بازی میکرد

بچه ها هی داد میزدن:

 

بره رفیق گرگ شده           مملی دیگه بزرگ شده.                                           فروردین 84

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 3:53 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


                              عروس بندری نخل های پا در آب

                       گلوت جاده ی شیری به سمت خون و گلاب

                           بریز گیس و برقصان میان خاک ونمک

                        شب برهنه گی ام را میان حجله ی خواب

                         شراب کهنه ی چشمت ته پیاله ی خون

                            غروب بین دو دریا غروب پشت نقاب

                              بچرخ روی دو انگشتهات تا لب شط

                            به چشمهات بگردان پیاله های شراب

                            نگاه کن که بریزد به روی خون باروت

                             نگاه کن که بیافتد ستاره در مرداب

                               عروس بندر ی نخلهای پا در خاک

                               مرا ادامه بده تا دوباره تا لب آب.....

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 4:19 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


 

انتظاری بزرگ  در من نیست ، انتظار تن تو را دارم

میدرخشد  دوباره چشمم  تا ، بوی پیراهن تو را دارم

 

و مرا این دو گوی جادویی ، در دو جام شراب خواهد کشت

فکر تنهایی تو ام دائم ، و مرا این عذاب خواهد کشت

 

فکر جایی که سهم من باشی، مثل یلدای جانی چشمت

پشت هم هی دروغ میگوید ، پیرمرد روانی چشمت

 

دست من از بهشت کوتاه است، من دلم را به سیب میبندم

یا به خونخواهی شب سوگ ، چشمهایی عجیب میبندم

 

با کدامین دروغ درگیری ، من به تنهایی تو شک دارم

توی چشمم هنوز تا خورشید، برکه ای از شب و نمک دارم

 

پسر ایلیاتی  وحشی  ،  گیسوانت به باد  آغشته

ای که اسب سیاه و رهوارت، کوچه های غروب را گشته

 

تن گندم نخورده ی بازوت ، لب تو آستانه ی امید

دستهایت همیشه در باران ، چشمهایت همیشه با خورشید

 

پر بگیر و برقص در باران ، من به این حس ناب نزدیکم

بی تو تنهاییم همین رنگ است، به ته این کتاب نزدیکم

 

چشم بر دار میپرد خورشید ، سر بجنبان غروب خواهد  شد

شب رها کن  ستاره را در ماه ، زخم این برکه خوب خواهد شد

 

دختر روزهای بی تردید ، بی تو در انتظار خواهد ماند

هفت سین تن زمستانش ، در عزای بهار خواهد ماند

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 1:50 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


                                               افتاده است بغض تو روی گلوی من       

                                                و می برد سکوت تو را آبروی من

 

                                              روز مراوده و دو گنجشک میکشند       

                                               پر، توی بادهای موافق به سوی من

 

                                                از سالها گذشت و تکرار روزها            

                                               از روزها و خالی شعر و هنوز ها

 

                                              از پنجره به خاطر یک تکه شیشه اش     

                                              از پنجره و بغض و غروب همیشه اش

 

                                               از من گذشتنی ست به تو وام میدهم

                                               شعری که میکشد نفسش را گلوی من

 

                                               حالا که بغض ، حرف تو را قاب میکند

                                                حالا به جرم هر چه بیا روبروی من

 

                                                  من ، صندلی و منتظر استکان بعد

                                                 بعد سکوت خیس تو با گفتگوی من

 

                                                 فکر نیامدن به تو یک سال هم گذشت

                                                 فکر شنیدن  غزلت  را  گلوی  من

                                                  

                                                  آتش فشان معجزه سمتی دگر بریز

                                                    تا حرم آتش تو نیافتاده روی من

                                                 

                                                  دیگر تب مراوده بر شانه ی تو نیست

                                                   بند است این دقایق آخر به موی من

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 1:42 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


 

 

کلاه قرمزی من بلند بانو جان، چقدر پنجره در چهار چوب خاطر تست

غزل نیازک تکرار خیس و ابری دشت ،به مرغهای مهاجر خدا مسافر تست

 

امان بده بنویسم نگو که میخوانی ، دروغ اول شعرم دروغ آخر من

سرم پر است از این حرفهای نا مربوط ، نگیر آینه ات را تو در برابر من

 

شعاع من نشو تصویر من ، مواظب باش، خدا خیال تو را راحت و مرا گم کرد

تمام حاشیه در این شعاع می پاشید ، که او به خالی چشمان من ترحم کرد

 

قسم به هر چه درون سرم برایت هست ، قسم به باد به باران به ادعای بزرگ

به عشق، عشق همیشه بلند بانو جان ، بخواب لای قسم های من ، دعای بزرگ!

 

شبیه پنجره به چشمهای بسته بریز، ببار روی تن من، ببار بر بدنم

امان بده که به تسخیر این مترسک مست ، نمیشود من از این مزرعه تو را بکنم

 

غروب قرمز باران! شب سیاه و نجیب! غزل ترانه! تبسم! نگاه آخر من !

مرا ببخش به این عشق های بعد از تو ، مرا ببخش به باران ، گناه آخر من !

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 1:30 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |


 

 

                                  

 

 

قصه ی جوجه اردک زشتی که می خواست یه خرس صورتی باشه

 

 

 

یه جوجه اردک کوچولو یی بود که کنار یه تخته سنگ که توش یه غار

 

بود توی یه برکه ی آب زندگی میکرد. اردکای زیادی اون دور و برو بلد

 

بودن اما فقط اون بود که جرات میکرد تا کنار غار بره تنها میرفت

 

ساعتها یه گوشه می نشست و به یه نقطه ی روشن خیره میشد.

 

 اوایل فکر میکرد اون میتونه یه کرم شب تاب باشه یا شایدم یه

 

مروارید .

 

جوجه اردک کوچولو خیلی اروم کنار غار می نشست و به اون نور

 

کوچولو نگاه میکرد با اینکه نمیدونست این نور از کجا میاد ولی از

 

روی کنجکاوی هم که شده ساعتها زل میزد به اون نور کوچولو که از 

 

همون غار تاریکی در میومد که کنار برکه بود. تا اینکه یه روز یه صدا

 

شنید . صدا بیشتر شبیه کشیده شدن یه ورق سمباده روی دیواره ی

 

غار بود یا شایدم یه سرفه ی کوچیک بود که از ته گلوی یه حیوون

 

دیگه در میومد .  جوجه اردک اولش یه کم ترسید ولی بعدش رفت جلو

 

اما تاریکی اونقدر زیاد بود که چشم چشمو نمیدید . اون سعی کرد که

 

تمرکز کنه و خوب نگاه کنه ببینه که این صدا و این نور کوچولو از

 

چیه؟

 

هر چی که جلو تر میرفت فضا تاریک تر میشد تا اینکه پاش خورد به

 

یه چیز نرم و پشمالو. باید میترسید اما نترسید و از اونجایی که اون از

 

همه ی خواهر و برادراش با دل و جرات تر بود پرای کوچولوش  و بلند

 

کرد تا اون موجود نورانی کوچولو با صدای ضعیف رو لمس کنه. اما

 

مث اینکه این موجود اونقدر ها هم کوچولو نبود اینجا بود که هول

 

ورش داشت و پا گذاشت به فرار میدونین چرا؟ .... چون هیچی نمی

 

دید . نمیدونست این موجود نه چندان کوچولو که یه نور سفید داره و

 

صدای ضعیف میتونه چی باشه .

 

جوجه اردک  کنار دهنه ی غار وایساد و تموم دل و جراتشو جمع کرد

 

تو صداش و داد زد:

 

_اهای .... اهههههههههههههاااااااای...... تو کی هستی

 

انگار یه چیزی توی غار تکون خورد جوجه اردک پراشو جمع کرد و یه

 

کم رفت عقب تر و دوباره داد زد

 

_بیا بیرون .... نترس .... هیچ چیز ترسناکی اینجا نیست ..من فقط یه

 

اردکم یه جوجه اردک کوچولو..

 

بازم یه صدای خش خش از توی غار اومد و صدا نزدیک و نزدیک تر

 

شد تا اینکه رسید به دهنه ی غار

 

جوجه اردک یه لحظه خشکش زد چون اون نور کوچولویی که هر روز

 

میدید مروارید یا کرم شب تاب نبود اون نور چشمای خسته ی یه خرس

 

کوچولوی قهوه ای بود که انگار از خواب زمستونی بلند شده باشه

 

ایستاد ه بود جلوی در . خرس کوچولو سرش و اروم اورد پایین و به

 

جوجه اردک یه نگاه انداخت و دوباره برگشت توی غار .

 

جوجه اردک کوچولو اولش یه کم ترسید ولی بعد خودشو جمع و جور

 

کرد و دوباره با صدای بلند گفت:

 

اهای بیا بیرون چرا میترسی ؟ .......... اونجا خیلی تاریکه........

 

ببینم .. چطوری نفس میکشی؟

 

تو اصلا میتونی دور و بر خودتو ببینی؟...

 

خرس کوچولو اولش یه کم ساکت موند و فقط گوش داد بعدش اروم

 

گفت:

 

_از اینجا برو ، من چیزی ندارم که برای تو جالب باشه.... دست از

 

سرم بردار ، میخوام تنها باشم

 

اما جوجه اردک نمیتونست خرس کوچولو رو همونجا تو تاریکی تنها

 

بذاره یعنی نمیخواست واسه همین اومد جلو تر و گفت:

 

_اگه تو نمیای بیرون پس من میام تو . میخوام ببینم اونجا چه شکلیه؟

 

ببینم منو راه میدی توی غارت؟

 

خرس کوچولو ساکت شد نمیدونست چی بگه ولی بلاخره گفت:

 

_ برام مهم نیست ، فرقی نمیکنه

 

جوجه اردک کوچولو با اینکه از تاریکی میترسید ولی سعی کرد

 

چشاشو ببنده و بره توی غار.

 

حالا دیگه نمیترسید چون میدونست اونجا یه خرس کوچولو نشسته و

 

هیچ چیز ترسناکی نیست که ازش بترسه .

 

جوجه اردک چند روز بعد هم دور و بر غار گشت تا بلاخره خرس

 

کوچولو گفت:

 

_تو چرا نمیری دنبال کارت ؟ تو اصلا اینجا چیکار داری؟

 

اردک کوچولو گفت: تو  توی اون تاریکی چیکار میکنی؟ یعنی اصلا

 

نمیترسی؟

 

_ نه فقط برو

 

_ من نمیرم . من اینجا رو دوس دارم . برکه رو دوس دارم ، راستی تو

 

اصلا برکه رو دیدی؟

 

خرس کوچولو بارها برکه رو دیده بود اصلا اون کنار برکه به دنیا

 

اومده بود ولی گفت:

 

_ نه ، من هیچ برکه ای رو  یادم نمیاد .

 

جوجه اردک بازم پرسید:

 

_ پس چرا نمیای بیرون تا برکه رو خودت از نزدیک ببینی؟

 

خرس کوچولو گفت : راستی تو یه خرس صورتی این دور و برا ندیدی؟

 

جوجه اردک تا حالا چیزی در مورد خرس صورتی نشنیده بود ، یعنی

 

اصلا نمیدونست که خرسا هم میتونن صورتی باشن واسه همین گفت:

 

_من چیزی ندیدم ولی اگه میخوای ببینیش بیا بیرون ، تو که از اون تو

 

نمیتونی هیچ چیو ببینی ، میتونی؟

 

خرس کوچولو یه کم فکر کرد بعد اروم اومد کنار دهنه ی غار نشست .

 

جوجه اردک کم کم  با خرس کوچولو دوست شد . چند بار از توی برکه

 

واسه خرس کوچولو ماهی گرفت. کم کم خرس کوچولو هم از کنار غار

 

بلند شد. حالا دیگه اون میتونست راه بره. میتونست بخنده و با جوجه

 

اردک بازی کنه. اونا روزها و ماهها با هم کناربرکه  زندگی کردن و

 

دوستای خوبی واسه ی هم شدن تا اینکه یه روز جوجه اردک وقتی از

 

خواب بیدار شد دید خرس کوچولو کنار برکه نیست . جوجه اردک

 

ترسیده بود پراشو چند بار باز و بسته کرد و دوید سمت غار .... اما

 

خرس کوچولو توی غار هم نبود .... اون رفته بود

 

جوجه اردک احساس تنهایی میکرد ا ون به یه خرس صورتی فکر

 

میکرد . اون فکر کرد شاید خرس کوچولو اونو پیدا کرده شاید خرس

 

کوچولوی قهوه ای دیگه اینجا بر نگرده. جوجه اردک تنها شده بود .

 

دلش برای خرس کوچولو تنگ شده بود برکه بزرگ بود و ترسناک

 

اروم بلند شد و پراشو به زحمت تا کنار غار کشید حالا اون باید میرفت

 

توی غار تا منتظر یه  خرس کوچولوی قهوه ای باشه  شایدم یه

 

 خرس صورتی.... 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385 1:2 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |


DESIGN BY :MINOS X

صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

سید مهدی موسوی
طولانی تر از سکوت ( منیژه رزاقی)
حریم جانان
آنیما
منصور جعفری خورشیدی
حوا (گلناز فندرسکی)
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

فروردین 1391

شهریور 1390
دی 1389
مهر 1389
فروردین 1389
آبان 1388
مرداد 1387
اسفند 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384



پيوندها

یک استکان غزل
سرونوش
باران نارنجی
دور از خانه
حدیث لزر غلامی
سارا خانوم گلی ( وندیداد)
این جوابها به سوالت فکر نمی کنند
مسعود(خاطر تنها)
آرش شفاعی
پک(نسیبه)
سردوگرم
خواب اقاقیا( آبان صابری)
سکسکه های یک مست
آرش واقع طلب
لونه ی یه جغد نادون
یه ولگرد بی سر و پا
آرش علیزاده
میثم متاجی
واران(جلیل صفر بیگی)
شیر و شکر (محمد گیلک)
اوهام
جواد شیر علیزاده
بوتیمار
پارک ممنوع (مبین اعرابی)
نسترن بشر دوست
نوشته
مرتضی پارسا
بهزاد بهادری
نغمه شاکری
هنر قهوه ای
تازه های ادبی
پیام سیستانی
دکتر داوود بیات
مهدی محمد حسینی
باوه یال
صدیقه حسینی
آزاده بشارتی
امپراتور
هومن کلانتری
فرودینه
صفاییه
دوشنبه های شعر( حوزه هنری تهران)
خودکار کم رنگ
سردار شمس آوری
وبلاگ جن و روح ( انجمن جنگیران ایران)
ترانه تر
محمدرضا پوشند


    تعداد بازديدها: